این روزها مدام از خودم میپرسم: اگر قرار باشد همیشه منتظر پایان بحران بمانیم، زندگی دقیقاً از چه روزی شروع میشود؟
سؤال سادهای به نظر میرسد، اما هرچه بیشتر به آن فکر میکنم، جوابش مبهمتر میشود.
شاید چون تقریباً تمام زندگی بزرگسالیام را با این تصور گذراندهام که یک روز، بالاخره اوضاع آرام میشود. آن روز وقت بیشتری خواهم داشت، خیال آسودهتری خواهم داشت، با دل سبکتری کتاب میخوانم، سفر میروم، ایدههای تازه را شروع میکنم، بیشتر میخندم.
اما آن «یک روز» همیشه چند قدم جلوتر از من حرکت کرده است.
هر دورهای بحران خودش را داشته؛ گاهی شخصی، گاهی اقتصادی، گاهی اجتماعی. این اواخر هم جنگ، اخبار پیدرپی و قطع اینترنت، دوباره همان احساس قدیمی را زنده کرد؛ اینکه انگار زندگی موقتاً تعطیل شده و باید صبر کنیم تا دوباره از سر گرفته شود.
در همان روزها، کتاب ۴۰۰۰ هفته را میخواندم. نویسنده از حقیقتی حرف میزند که به شکل عجیبی هم آرامشبخش است و هم تلخ؛ اینکه هیچوقت قرار نیست از پس همه کارهایمان بربیاییم. زندگی، پروژهای نیست که یک روز تیک آخرش را بزنیم و بعد تازه فرصت زندگی کردن پیدا کنیم.
چند روز بعد، فیلم Perfect Days را دیدم. فیلمی که اتفاقاً هیچ اتفاق بزرگی در آن نمیافتد.
قهرمانش دنیا را نجات نمیدهد، ثروتمند نمیشود، بحرانهای جهان را حل نمیکند. فقط هر روز از خواب بیدار میشود، کارش را انجام میدهد، به موسیقی گوش میدهد، کتال می خواند، به نور میان شاخههای درختها نگاه میکند و انگار چیزی را میداند که خیلی از ما فراموش کردهایم.
اینکه زندگی، بیشتر وقتها، همان فاصله میان دو بحران است.
نه؛ شاید حتی این هم دقیق نباشد.
شاید زندگی، همان چیزی است که وسطِ بحران جریان دارد.
مدتها فکر میکردم اگر آدم مسئولیتپذیری باشم، باید اول همه مشکلات را حل کنم و بعد به خوشحال بودن فکر کنم. اول آینده را بسازم و بعد از امروز لذت ببرم. اول نگرانیها را کم کنم و بعد کاری را که دوست دارم شروع کنم.
حالا دیگر مطمئن نیستم.
نه به این دلیل که آینده مهم نیست؛ اتفاقاً هست. هنوز هم فکر میکنم باید برای امنیت مالی، یاد گرفتن، ساختن و بهتر شدن تلاش کرد. اما چیزی در این معادله اشتباه است اگر بهای ساختن آینده، از دست دادن امروز باشد.
شاید اشتباه از همان جایی شروع میشود که خیال میکنیم زندگی، جایزهای است که بعد از تحمل سختیها به ما داده میشود.
انگار زندگی در انتهای مسیر ایستاده و میگوید: «اول همهچیز را مرتب کن، بعد بیا.»
اما اگر زندگی اصلاً انتهای مسیر نباشد چه؟
اگر همین حالا، بیسروصدا، لابهلای کارهای نیمهتمام، نگرانیها، قبضها، برنامهها و خبرهای بد در حال گذشتن باشد چه؟
آن وقت شاید سؤال اصلی دیگر این نباشد که بحرانها کی تمام میشوند.
سؤال این باشد که ما تا آن روز، با زندگیمان چه میکنیم.
شاید شروع کردن کاری که دوستش داریم، نوشیدن یک فنجان چای بدون عجله، خواندن چند صفحه کتاب، کاشتن یک گلدان، یا حتی خندیدن وسط روزی که خبرهایش خوب نیست، کارهای کوچکی به نظر برسند.
اما شاید اینها شکل دیگری از مقاومت باشند. مقاومت در برابر عادتی که آرام و بیصدا به ما یاد میدهد زندگی را همیشه به آینده موکول کنیم.
نمیدانم بحرانهای این سالها کی تمام میشوند. نمیدانم اصلاً روزی میرسد که جهان آرامتر از امروز باشد یا نه.
فقط این را میدانم که دلم نمیخواهد وقتی آن روز رسید، اگر رسید، تازه بفهمم تمام این مدت، آن چیزی که منتظرش بودم زندگی نبود؛ اجازهای بود که خودم باید خیلی زودتر به خودم میدادم.




