گاهی یک سرمایه‌گذاری، فقط یک سرمایه‌گذاری نیست...

 

چند سال پیش، همان سال معروف بورس؛ سال ۱۳۹۹...

سال عجیبی بود. خیلی‌ها با امید وارد بازار سرمایه شدند، اما بعد از ریزش‌های شدید، بخش زیادی از سرمایه‌شان را از دست دادند. هنوز هم وقتی اسم بورس می‌آید، برای خیلی‌ها اولین تصویری که شکل می‌گیرد همان سال است؛ اینکه «بورس پول آدم‌ها را خورد».

اما واقعیت برای من کمی متفاوت بود.

بورس به خودی خود نه خوب بود و نه بد. چیزی که تفاوت ایجاد کرد، نوع ورود ما بود. کسانی که بدون شناخت، بدون آموزش و فقط با موج هیجان وارد شدند، آسیب دیدند؛ اما کسانی هم بودند که یاد گرفتند، مطالعه کردند و با آگاهی تصمیم گرفتند.

 

من هم آن زمان با سرمایه کمی وارد بورس شده بودم. البته ورود من به بازار نه از روی هیجان و موجی که آن روزها همه را به سمت بورس کشانده بود، بلکه چند سال قبل‌تر شروع شده بود.

از طریق دوستانی که در دوره مدیریت کسب‌وکار با آن‌ها آشنا شده بودم، با بازار سرمایه بیشتر آشنا شدم و بعد تصمیم گرفتم در کلاس‌های آموزش بورس شرکت کنم.

برای من، آن کلاس‌ها فقط یاد گرفتن چند نمودار و تحلیل نبود. بودن کنار آدم‌هایی که سال‌ها تجربه بازار داشتند، دید من را تغییر داد. فهمیدم سرمایه‌گذاری فقط خریدن و فروختن نیست؛ قبل از هر چیز یادگیری، شناخت و تصمیم گرفتن با آگاهی است.

همین مسیر باعث شد نه تنها در آن سال‌های پرنوسان آسیب نبینم، بلکه بتوانم سود خوبی هم به دست بیاورم.

اما چیزی که آن سود برای من ساخت، فقط یک عدد در حساب بانکی نبود.

بخشی از آن را تبدیل کردم به یک خانه کوچک، زیبا و دوست‌داشتنی در شمال ایران؛ در یک روستای ساحلی.

یک کلبه چوبی دنج که کم‌کم تبدیل شد به پاتوق ما در تعطیلات؛ جایی برای چند ساعت فاصله گرفتن از شلوغی تهران، نفس کشیدن و دوباره پیدا کردن خودمان.

 

 

بعد از مدتی، یک نکته جالب توجهم را جلب کرد.

این کلبه فقط یک دارایی نبود؛ فقط جایی برای استراحت و فرار چند روزه از شلوغی شهر هم نبود.

دیدم یک فضا می‌تواند کارکردهای دیگری هم داشته باشد. می‌تواند هم برای صاحبش ارزش ایجاد کند و هم تجربه‌ای خوشایند برای آدم‌های دیگری بسازد.

از طرفی، در زمان‌هایی که خودمان از کلبه استفاده نمی‌کردیم، فضای دوست‌داشتنی آن بلااستفاده می‌ماند. برای همین تصمیم گرفتم آن را از طریق پلتفرم‌های اجاره اقامتگاه در اختیار مسافرانی قرار بدهم که دنبال یک تجربه متفاوت بودند.

این‌طوری کلبه‌ای که روزی حاصل یک تجربه یادگیری و سرمایه‌گذاری بود، تبدیل شد به فضایی که آدم‌های دیگری هم می‌توانستند از آن خاطره بسازند.

 

اما یک چالش وجود داشت.

من در تهران زندگی می‌کردم و مدیریت یک اقامتگاه از راه دور کار ساده‌ای نبود. مخصوصاً در شروع کار که هنوز نمی‌دانستم این ایده چقدر می‌تواند موفق باشد و از نظر مالی هم شاید چندان توجیهی نداشت.

در همین زمان، یکی از دوستانمان که نزدیک کلبه زندگی می‌کرد، پیشنهاد همکاری داد. همکاری‌ای کاملاً دوستانه و بدون دریافت هیچ مبلغی.

این لطف او برای من کمک بزرگی بود. اگر همراهی او نبود، شاید هیچ‌وقت فرصت نمی‌کردم این ایده را عملی کنم. نه کسی را در آن منطقه می‌شناختم که بتوانم با خیال راحت کار را به او بسپارم، و نه در ابتدای مسیر، شرایط مالی اجازه می‌داد یک تیم یا نیروی ثابت برای مدیریت کلبه داشته باشم.

همه چیز با اولین درخواست رزرو از سایت جاباما، روی صفحه گوشی من شروع شد.

یک پیام ساده که آغاز یک تجربه جدید بود.

بعد از آن، این اتفاق بارها و بارها تکرار شد؛ مهمان‌هایی آمدند، رفتند و هر کدام بخشی از داستان این کلبه شدند. کلبه‌ای که قرار بود فقط گوشه‌ای آرام برای ما باشد، کم‌کم تبدیل شد به جایی که آدم‌های دیگری هم در آن خاطره ساختند.

در این مدت، خودِ کلبه هم ارزش مالی قابل توجهی پیدا کرد. چند وقت پیش حتی مشتری جدی برای خریدش پیدا شد و تا مراحل آخر مذاکره هم پیش رفتیم، اما در نهایت به توافق نرسیدیم.

بعد از آن، مدتی به فروشش فکر کردم.

از نظر سرمایه‌گذاری شاید فروشش تصمیم منطقی‌ای به نظر می‌رسید. اما هرچه بیشتر فکر کردم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که این کلبه دیگر فقط یک دارایی نیست.

اینجا برای من فقط چند متر زمین و یک ساختمان چوبی نیست؛ مجموعه‌ای از خاطره‌ها، تجربه‌ها، دوستی‌ها و ایده‌هایی است که احساس می‌کنم هنوز همه ظرفیتش را کشف نکرده‌ام.

همان موقع بود که تصمیم گرفتم فعلاً قید فروشش را بزنم.

 

حالا حدود سه سال از آن شروع می‌گذرد.

در این سه سال، کلبه میزبان آدم‌های زیادی بوده؛ هر کدام با قصه، سلیقه و دلیل سفر خودشان.

اما اگر من را بشناسید، می‌دانید که ذهنم به ندرت برای مدت طولانی روی یک ایده ثابت می‌ماند. همیشه از خودم می‌پرسم: «بعدش چه؟»

چند وقتی است همین سؤال درباره کلبه هم رهایم نمی‌کند.

آیا قرار است کلبه فقط یک تخت و یک سقف باشد برای یک یا دو شب اقامت؟

آیا سهم من از میزبانی فقط تحویل دادن کلید و تمیز بودن اتاق‌هاست؟

یا می‌شود چیزی بیشتر به مهمان هدیه داد؟

مثلاً یک تجربه...

تجربه‌ای که شاید در شهر خودش به این راحتی امکانش را نداشته باشد؛ یا همیشه دوست داشته امتحانش کند اما هیچ‌وقت فرصتش پیش نیامده باشد.

نه تجربه‌های عجیب و پرهزینه.

اتفاقاً برعکس.

تجربه‌های ساده، انسانی و دلنشین؛ از همان‌هایی که در شلوغی زندگی شهری، بین ترافیک، موبایل و فهرست تمام‌نشدنی کارها، آرام‌آرام از زندگی‌مان حذف شده‌اند.

این روزها بیشتر از خودِ کلبه، دارم به همین سؤال فکر می‌کنم.
اینکه یک اقامتگاه، چطور می‌تواند به جایی برای ساختن خاطره و تجربه تبدیل شود، نه فقط جایی برای خوابیدن.

 

ایده‌های مختلفی به ذهنم می‌رسد.

از تجربه بازی‌های قدیمی که شاید سال‌هاست سراغشان نرفته‌ایم، تا نشستن در گوشه‌ای دنج از کلبه و امتحان کردن سازهای ساده؛ حتی اگر هیچ‌وقت فکر نکرده باشیم که اهل موسیقی هستیم.

اما دوست دارم فقط از ذهن خودم برای ساختن این تجربه‌ها استفاده نکنم.

دوست دارم نظر شما را بدانم و قصه‌ها و ایده‌های شما را بشنوم.

اگر شما مهمان چنین کلبه‌ای بودید، دوست داشتید چه تجربه‌ای با خودتان به خانه ببرید؟

نه لزوماً یک تجربه لوکس و گران‌قیمت.

من همیشه عاشق همان سادگی‌ها و جزئیاتی بوده‌ام که در شلوغی کار، استرس و هزار داستان روزمره آرام‌آرام گم می‌شوند؛ چیزهایی که شاید در ظاهر کوچک باشند، اما بیشتر از خیلی چیزهای بزرگ می‌توانند آرامش و شادی درونی برایمان بسازند.

شاید یک بازی ساده، یک گفت‌وگوی خوب، ساختن چیزی با دست‌هایمان، یاد گرفتن یک مهارت کوچک یا چند ساعت دور شدن از سرعت همیشگی زندگی.

حالا نوبت شماست.

اگر قرار بود برای خودتان یک خاطره در چنین کلبه‌ای بسازید، چه چیزی را انتخاب می‌کردید؟

 

 

 

 

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش